آشنایی با خانواده همسر سر زمین کشاورزی محله شهیدمعقول
ریشسفید و ساکن قدیمی محله شهید معقول است. در همین محله به دنیا آمده و تمام ۷۹سال زندگیاش را همینجا گذراندهاست. غلامرضا رضانژاد شغلش از قدیم کشاورزی بوده است و هنوز هم خودش را کشاورز میداند. شغلی که فقط راه معاش نبوده، بلکه مسیر زندگیاش را هم تغییر دادهاست.
تعریف میکند که آشناییاش با همسر و خانواده همسرش ازطریق همین کار شکل گرفتهاست. قرار است برای ما از خاطره ازدواجش بگوید؛ از روزهایی که کشاورزی، او را به مهمترین انتخاب زندگیاش رساند.
آغاز آشنایی در زمینهای کشاورزی
از میدانبار رضوی تا شهرک شهیدباهنر، آن سالها همهاش زمین کشاورزی بود. خانهها کمتعداد و پراکنده و میان مزرعهها جا خوش کرده بود. بیشتر مردم این محدوده از راه کشاورزی زندگی میگذراندند و غلامرضا رضانژاد هم یکی از همان کشاورزها و دهقانهای محدوده بود. او و هشتدهقان دیگر با هم یک صحرا (شامل چند زمین کشاورزی) داشتند و هربار نوبتشان میشد، با بیل، آب را به زمینهایشان هدایت میکردند.
کشاورزهای دیگری هم بودند که در زمینهای این دهقانان کار میکردند؛ آدمهایی که روزشان با هم میگذشت و کارشان به هم گره خورده بود. آقاغلامرضا تعریف میکند: صحرای ما چندکشاورز داشت که برایمان کار میکردند. پدر و برادر همسرم هم از همان کشاورزها بودند. آنها را میشناختم و میدانستم که چقدر شریف و زحمتکش هستند.
غلامرضا، اما هیچوقت فکرش را هم نمیکرد که این آشنایی بعدها به پیوندی خانوادگی برسد.
علاقه در نگاه اول
برخلاف خیلی از ازدواجهای آن سالها، آقاغلامرضا پیش از ازدواج، همسرش را دیده بود. شبها که از سر زمین به خانه برمیگشت، مسیرش از کنار کاریزی میگذشت که آن زمان در محدوده حر۹ قرار داشت. لب کاریز، همیشه چند زن جمع بودند؛ لباس میشستند، ظرف میشستند و گاهی هم همانجا، خستگی روزشان را با گپوگفت رفع میکردند.
آقاغلامرضا میگوید: چندباری فاطمهخانم را همانجا دیدهبودم و نگاهمان به هم افتاده بود. بعدتر که با هم صحبت کردیم، فهمیدم او هم در همان چند نگاه اول از من خوشش آمده است.
کل محله در عروسی سهیم بود؛ یکی برنج میآورد، یکی دیگ میگذاشت، یکی هم صدایش را به آواز میسپرد
چندوقت بعد، یک شب که از کار برگشته و هنوز خستگی روز در تنش مانده بود، مادرش صدایش زد و گفت «لباسهایت را عوض کن؛ امشب قرار است برویم خواستگاری.»
خودش تعریف میکند: گفتند «میخواهیم برویم برای دختر عصمتخانم، خواستگاری»؛ همان دخترِ کشاورز خودمان. من هم استقبال کردم. هم خانوادهاش را میشناختم و میدانستم که چقدر محترم هستند و هم از فاطمهخانم خوشم آمده بود.

هفت شبانهروز جشن و سرور
خواستگاری بیحاشیه و آرام پیش میرود؛ همانطور که رسم آن سالها بود. بزرگترها حرفشان را میزنند و قرارها همانجا گذاشته میشود. غلامرضا و فاطمهخانم در سال۱۳۴۴ زندگی مشترکشان را آغاز میکنند. مراسم ازدواجشان هم هفتشبانهروز طول میکشد. کل محله در عروسی سهیم بود؛ یکی برنج میآورد، یکی دیگ میگذاشت، یکی هم صدایش را به آواز میسپرد. عروس و داماد تنها نبودند؛ محله پشتشان ایستاده بود و زندگی با همین همراهیها شروع میشد.
حاصل آن زندگی ساده، امروز یک خانواده پرجمعیت است؛ غلامرضا و همسرش حالا ۹فرزند دارند و سالهاست کنار هم، آرام و خوشوخرم زندگی میکنند.
* این گزارش دوشنبه ۲۹ دیماه ۱۴۰۴ در شماره ۶۵۶ شهرآرامحله منطقه ۵ و ۶ چاپ شده است.
